نويسندگان



آثار تاريخي يك عاشق



دوستان عاشق تنها



دوستان عاشق



وضعیت من در یاهو



آمار وب



طراح قالب:



موزیک و سایر امکانات





ای گمشده تمام این سالها

 

 نیمه شبـــــــ پاییـــــــزی...

دل تنگیـــــــ های زرد..

کافــــــــــه ارامـــــــــ..

دلتنگیـــــــــ های همیشگیــــــــ..

رها میشومـ در خیالــــــ خیســــــــ چشمهایمـــــــــ..

از برهنگیـــ این شبـــ نا تمامـــــ

از جادوی مهتابـــــ پشتــــ پنجره!

از خطوط قهوهــــ ته فنجانـــــ

یا از انحنایــــ خاموشـــ خیابانـــ..پیادروها..

لحظه ای بیرونـ بیا و بگذار تمام شـود

اینــ نمایشـــ دلگیر نگاه و خاطره ها!

ای گمشده تمامـــ این سالها!

لطفا از مطالب موجود در آرشیو موضوعی نیز دیدن فرمایید این صفحه را به اشتراک بگذارید

[+] نوشته شده توسط pejman در 19:37 | |







با شکوه ترینـــ امپراتوری دنیا

 

 از روزی که نامتـــ

ملکه ی ذهنمـــ شد

احساســ می کنمــ جمجمه امـــ

با شکوه ترینـــ امپراتوری دنیاستـــ...

لطفا از مطالب موجود در آرشیو موضوعی نیز دیدن فرمایید این صفحه را به اشتراک بگذارید

[+] نوشته شده توسط pejman در 18:56 | |







در کنار تو بودن

 

 هیـ ـچ لحظـ ـه ای

به اندازه ی لحظـ ـه های با تـ ـو بودن شیرین نیست

لحظـ ـه ی دـ ـیدن تـ ـو

لحظـ ـه ی تمـ ـوم شـ ـدن دوری تـ ـو

لحظـ ـه ی عاشقـ ـانه ی مـ ـن

لحظـ ـه ی گرفتـ ـن دستهـ ـای پـ ـر مهـ ـرت

لحظـ ـه ی بـ ـا تـ ـو بـ ـودن

در کـ ـنار تـ ـو بـ ـودن..

لطفا از مطالب موجود در آرشیو موضوعی نیز دیدن فرمایید این صفحه را به اشتراک بگذارید

[+] نوشته شده توسط pejman در 21:38 | |







سنگ قبر شخصی

 

عرق از سر و صورتش می‌چکید، همیشه به خاطر چربی زیادی که داشت موقع کار خیلی زود عرق ، سر و صورت وزیر بغلش را خیس می‌کرد مخصوصا در گرمای تابستان. بالاخره کار این سنگ قبر هم تمام شده بود ولی به دفتر کارش که نگاه کرد پر بود از سفارش برای سنگ قبرهای جدید. مگر مرگ تمام شدنی بود حتی پدر خدابیامرزش هم بعد از چهل سال سابقه در سنگ قبر نویسی نتوانست مرگش را یک ثانیه به تعویق بیاندازد. هیچوقت فکر نمی‌کرد یک روزی حرفه ی پدرش یعنی سنگ قبر نویسی را برای امرار معاش انتخاب کند. حرفه ی سنگ قبر نویسی ،که همیشه به خاطرش مورد تمسخر قرار گرفته بود بویژه در دوران کودکی. ولی هر چقدر سراغ بقیه شغلها رفت به اندازه ای که در ساخت سنگ قبر مهارت داشت، موفقیت به دست نیاورد. از لحاظ مالی هم دیگر شغل ها برای او رضایت بخش نبود. دست آخر هم تصمیم گرفت به همان شغل آباء و اجدادیش یعنی سنگ قبر نویسی برگردد. انگار پدر و پدربزرگ و بقیه ی اجدادش قرارداد شخصی با عزرائیل بسته اند که تا دنیا دنیاست برای مرده ها سنگ قبر بنویسند.

بلند شد و سراغ سنگ سفید بی نقشی رفت که تا شب، باید دو بیت شعر را روی آن حکاکی می‌کرد. از این شعرها زیاد روی سنگ قبرها نوشته بود.با این که تا کلاس پنجم بیشتر نخوانده بود ولی اشعار سنگ قبری را خوب از حفظ بود.  بعضی وقتها هم خودش در تنهایی هایش چیزهایی می‌نوشت.اما هنوز برای یکی از سنگ های سفیدی که در یک گوشه از کارگاه جدای از باقی سنگها گذاشته بود هیچ بیت و نوشته ای پیدا نکرده بود.از وقتی پا به پنجاه سالگی گذاشته بود دغدغه ی مرگ ولکنش نبود. حتی وصیت هایش را هم نوشته بود. برای کسی که هر روز با اسامی‌مرده ها سرو کار داشت مرگ خیلی چیز عجیبی نبود. همین دیروز برای یک جوان سیزده ساله سنگ قبری نوشته بود. فقط یک چیز این وسط معلوم نبود. آن هم نوشته ای بود که روی سنگ قبر خودش باید می‌نوشت. سنگ قبر سفید هر روز روبرویش عرض اندام می‌کرد.  ولی او هنوز نمی‌دانست از بین این همه نوشته و حرف کدامیک را  باید روی سنگ قبر خودش بنویسد.  با این که میل به زندگی صد ساله داشت ولی از این می‌ترسید که هر لحظه بمیرد و سنگ قبر خودش را کس دیگری تراش دهد.

هر روز منتظر یک جرقه در افکارش بود تا چیزی را که از زندگی در این دنیا به دست آورده بود در یک جمله یا یک بیت خلاصه کند و روی سنگ قبر مخصوص خودش بنویسد.ولی هیچکدام از اشعار و نوشته ها راضیش نمی‌کرد.دنبال یک چیز متفاوت بود،یک اندیشه ی بکر، یک حرف نگفته که بعد از مرگش ماندگار بماند. در حالیکه چای عصرانه اش را می‌نوشید دوباره اشعار و جملاتی که در حافظه داشت مرور کرد. مدام دنبال چیزی می‌گشت که شاهکار سنگ قبرنویسی اش به شمار می‌آمد. امضایی هنرمندانه بر تمامی‌سنگ قبر هایی که تاکنون نوشته بود. ناگهان چهره اش منقلب شد. چای را یک نفس بالا کشید و لیوان خالی را جای همیشگی اش گذاشت.بدون رعایت نوبت به طرف سنگ قبر سفید مقابلش رفت. سنگ قبر را برداشت و در کنار ابزار مخصوص کارش گذاشت. ابتدا لازم بود با مداد طرح اولیه را روی سنگ بنویسد و بعد آنرا با مته و فرز به همان شکل دلخواه درآورد:«هو الباقی، نام خودش، نام پدرش، تاریخ تولد، تاریخ فوت»درست در همین جا متوقف شد چرا که تاریخ مرگش نامعلوم بود. این قسمت را رها کرد و به سراغ بهترین قسمت کار رفت.  نوشته ای که چندین هفته در جستجویش بود تا بر پیکر سنگ قبر خودش بنویسد. نوک مداد را روی سنگ گذاشت و خواست اولین حرف را بنویسد اما دستش از حر کت بازماند و حجم سنگین بدنش روی آخرین سنگ قبری که می‌نوشت افتاد.

همه کسانی که در تشییع جنازه شرکت داشتند منتظر بودند تا سنگ قبر حاج غلامحسین کاتب روی مزارش نصب شود.  بعد از مراسم تلقین و نماز میت و پخش خرما و حلوا نصاب که از همکارهای قدیمی‌حاج غلامحسین بود.  سنگ قبر را آورد و روی مزار قرار داد.  نوشته ی روی سنگ با ذکر تاریخ فوت کامل شده بود اما هیچ جمله یا بیتی در کار نبود.  فقط آثاری از خط های مدادی که  در آخرین لحظه در دستان مرحوم کاتب بود در پایین سنگ  به چشم می‌خورد که آن هم با ریختن  آب روی قبر پاک شد و تنها چیزی که باقی ماند سفیدی سنگی بود که هر کسی می‌توانست ناب ترین واژه ها را روی آن بنویسد.

لطفا از مطالب موجود در آرشیو موضوعی نیز دیدن فرمایید این صفحه را به اشتراک بگذارید

[+] نوشته شده توسط pejman در 16:12 | |







نام تو

 

 یه صفحه سفید، به همراه یک قلم

 این بار حرف، حرف نگفته ست

یک حرف تازه

نه از تو

هی فکر می کنم

هی با قلم به کاغذ سیخ می زنم

اما

دیگر تمام صفحه ها معتاد نامت اند

انگار این قلم

جز با حضور نام تو فرمان نمی برد

در تمام صفحه های دفتر شعرم

در گوشه های خالی قلبم

در لحظه های تلخ سکوتم و فکرهام

چیزی به جز تو نیست که تکرار می شود

مثل درخت در دل من ریشه کرده ای

لطفا از مطالب موجود در آرشیو موضوعی نیز دیدن فرمایید این صفحه را به اشتراک بگذارید

[+] نوشته شده توسط pejman در 15:44 | |







فال زندگی

 

 

یکـــــــ حبه قنــــــد 
درفنجـــان قهـــوه ی تلخـــــــ ..
شیرین نمیشـــود ..
دو حبه قنــــد 
 
در فنجـــــان قهــــــوه ی تلخـــــــــ ..
شیرین نمیشــــود ..
سه حبـــه، چهار، پنج ..
.
.
اصلاً تو بگــو یک دنیـــــــــا قنـــد 
در این دنیای تلخــــــــ ..
نه...
 
اگـــر
نباشــــی فال این زندگــــــــــی 
شیرین نمیشـــــود … !

 

لطفا از مطالب موجود در آرشیو موضوعی نیز دیدن فرمایید این صفحه را به اشتراک بگذارید

[+] نوشته شده توسط pejman در 19:48 | |







اجازه هست؟


 اجازه هست تو شعر من، اثر بذاره خنده هات؟ 

شب که می شه یواش یواش، با چشمک ستاره هاش 

اجازه هست از آسمون، ستاره کش برم برات؟ 

اجازه هست بیای پیشم یه کم بگم دوست دارم؟ 

تو هم بگی دوسم داری بارون بشم دل ببارم

بریم تو باغ اطلسی بی رنج و درد بی کسی 

بهت بگم اجازه هست گل روی موهات بذارم 

اجازه هست خیال کنم، تا آخرش مال منی؟ 

خیال کنم دل منو، با رفتنت نمی شکنی؟ 

اجازه هست خیال کنم، بازم میای می بینمت؟ 

با اون چشای مهربون، دوباره چشمک می زنی؟ 

طپش طپش با چشمکت، غزل بگم

برای تو با اتکا به عشق تو، تو زندگی برم جلو؟

هر چی بگی نه نمی گم، جونم بخوای برات می دم

هر چی می خوای بهم بگو، فقط بهم نگو برو

اجازه هست بازم تو خواب، بوس بکارم کنج لبات

یه شعر تازه تر بگم، به یاد شرم گونه هات

نشونیتو بهم می دی؟ تا پنهون از چشم همه

ورق ورق نامه بدم بازم برات همیشه مهربون من!

نامه رسید به انتها فقط یه چیز یادت باشه:

بازم به خواب من بیا...

لطفا از مطالب موجود در آرشیو موضوعی نیز دیدن فرمایید این صفحه را به اشتراک بگذارید

[+] نوشته شده توسط pejman در 1:15 | |







♥ دوستت دارم ♥

 

 می دانی بهترین روز زندگیم کی می تواند باشد ؟

روزی که تو در میان ناباوری هایم می آیی

و دستم را می گیری ...

و آرام زمزمه می کنی :

 ♥ دوستت دارم ♥

و خواهی گفت که برای همیشه آمده ای ...

آمده ای تا بمانی ...

لطفا از مطالب موجود در آرشیو موضوعی نیز دیدن فرمایید این صفحه را به اشتراک بگذارید

[+] نوشته شده توسط pejman در 1:22 | |







از نگاهت خواندم که چقدر دوستم داری ،

اشک از چشمانم ریخت و از چشمان خیسم فهمیدی که عاشقت هستم

حس کن آنچه در دلم میگذرد ، دلم مثل دلهای دیگر نیست که دلی را بشکند

تو که باشی چرا دیگر به چشمهای دیگران نگاه کنم ،

تو که مال من باشی چرا بخواهم از تو دل بکنم

وقتی محبتهایت ، آن عشق بی پایانت به من زندگی میدهد چرا بخواهم زندگی ام را

جز تو با کسی دیگر قسمت کنم ، چرا بخواهم قلبم را شلوغ کنم؟

همین که تو در قلبمی ، انگار یک دنیای عاشقانه در قلبم برپاست ،

عشقت در قلبم بی انتهاست

همین که تو در قلبمی بی نیازم از همه کس ،

تو را میخواهم و یک کلام فقط تو را ، همین و بس!

دلم بسته به دلت ، هیچ راهی ندارد حتی اگر مرگ بخواهد مرا جدا کند از قلبت

دیگر تمام شد ، تو در من حک شده ای، ای جان من ،تو همه چیز من شده ای!

از نگاهت خواندم که مرا میخواهی ، از آن نگاه شد که در قلب مهربانت گم شدم ،

تا خواستم خودم را پیدا کنم اسیر شدم ، تا خواستم فرار کنم ، عاشقت شدم!

از نگاهت خواندم  تو همانی که من میخواهم ، آنقدر پیش خود گفتم میخواهت ،

که آخر سر تو شدی مال من ، شدی یار و عشق بی پایان من

از نگاهت خواندم ، چند سطر از شعر زندگی را ...

نگاهم کردی و خواندی آنچه چشمانم مرا دیوانه کرده است ،

و آخر فهمیدی که قلبم تو را انتخاب کرده است

چه انتخاب زیبایی بود ، از همان اول هم دلم به دنبال یکی مثل تو بود ،

و اینک پیدا کرده ام تو را ، تویی که دیگر مثل و مانندی نداری،

در قلبت جز من ، جایی برای کسی نداری!

 مهدی لقمانی

لطفا از مطالب موجود در آرشیو موضوعی نیز دیدن فرمایید این صفحه را به اشتراک بگذارید

[+] نوشته شده توسط Maryam در 13:8 | |







به این خیال که تو هستی

 

به این خیال که تو هستی
همه چیز سر جای خودش باقیست
تنها جای تو در کنارم خالیست
به این خیال که تو هستی شبهایم مهتابیست
تنها درد من در این شبها، تنهاییست
در این شبهای بی قراری چیزی نمانده که با دلم در میان بگذاری
همه چیز از احساست پیداست، در این لحظه های نفسگیر، چیزی نمانده جز دلتنگی و انتظار
و این دل عاشق من، همیشه بهانه میگیرد از من
بهانه تو را، تو را میخواهد نه دلتنگی ها را، تو را میخواهد نه به انتظارت نشستنها را!
در این شبهای بی قراری چیزی نمانده از من، جز یک دل بهانه گیر
باز هم گرچه نیستی در کنارم، اما در این هوای سرد، عشق نفسهایت مرا گرم نگه داشته
به این خیال که تو هستی، همه چیز سر جای خودش باقیست، تنها جای تو در کنارم خالیست، به این خیال که تو هستی شبهایم مهتابیست، تنها درد من در این شبها، تنهاییست !
به این خیال که تو هستی، بی خیال همه چیز شده ام، در حسرت دوری ات تنها و آشفته ام!
کجا بیایم که تو باشی، کجا بروم که تو را ببینم، کجا بنشینم که تو هم بیایی، دلم تنها به این خوش است که هر جا باشی، همیشه در قلبم میمانی
اما تو بگو دلتنگی هایم را چه کنم؟ لحظه به لحظه بهانه های این دل بی تابم را چه کنم؟ تو بگو اشکهایم را چه کنم، انتظار، انتظار، این انتظار سخت را چه کنم؟
فرقی ندارد برایم دیگر، مهم این است که تو هستی، مهم این است که همیشه و همه جا مال من هستی
اگر من در این گوشه تنها نشسته ام و به تو فکر میکنم، تو در گوشه ای نشسته ای و در خیالت به من نگاه میکنی، اگرمن با هر تپش از قلبم تو را یاد میکنم، تو در آن گوشه با یادت مرا آرام میکنی
اگر من در این گوشه چشم انتظار نشسته ام، تو در آن گوشه از شوق دیدار همه ی چوب خطهای این انتظار را پاک میکنی

 مهدی لقمانی

 

لطفا از مطالب موجود در آرشیو موضوعی نیز دیدن فرمایید این صفحه را به اشتراک بگذارید

[+] نوشته شده توسط Maryam در 12:54 | |







از تو به تو رسیدم...

 

از تو به تو رسیدم، شدم قلبی و برایت تپیدم،
تا از تپشهای من، مال تو باشم،
همیشه و همه جا جزئی از وجود تو باشم
از تو به آسمانها رسیدم، شدم خورشید و بر روی دنیا تابیدم !
از تو به دریاها رسیدم، مثل یک موج خروشان در آغوش ساحل قلبت خوابیدم!
از تو به عشق رسیدم، عاشق شدم و راز عشق را فهمیدم !
از تو به همه چیز رسیدم، شدم همدلی برایت و همه درد دل هایت را شنیدم!
از تو به فرداها رسیدم، خوشبختی را در کنار تو بر روی صفحه دفتر عشق کشیدم!
از تو به رویاها رسیدم، در خیالم به حقیقت رسیدم، تو را لمس کردم و طعم عشق را با تو چشیدم!
روزها میگذرد، لحظه به لحظه با تو شیرین است، زندگی ام با تو همین است که من رسیده ام به جایی که دلم نمیخواد هیچگاه ترک کنم این دنیای عاشقانه را!
رها کردی مرا از تنهایی آنگاه که نسیم عشقت گرد و غبارها را از دلم برد، آنگاه که امواج پر از عشقت غمها را از دلم شست، شدم عاشق و نشستم در دلت، هنوز به یاد دارم معجزه آن چشمهایت !
رسیده ام به جایی بهتر از تمام دنیا، به جایی که پر از آرامش است، آری قلبت برایم یک کلبه عاشقانه است، که همیشه بمانم در آن، تا از آن به تو برسم، تا از تو دوباره به قلبت برسم!
از تو به جایی رسیدم که دلم همیشه میخواست، این تصویر را همیشه دلم، در ذهنم میساخت
که یکی باشد مثل تو، مرا در این حال و هوای عاشقانه ببرد، تا از این رو به آن رو شوم، این رو خیره به چشمهایت، آن رو یک عمر گرفتارت!
از تو به تو رسیدم، شدم قلبی و برایت تپیدم، تا از تپشهای من، مال تو باشم، همیشه و همه جا جزئی از وجود تو باشم

 مهدی لقمانی

 

لطفا از مطالب موجود در آرشیو موضوعی نیز دیدن فرمایید این صفحه را به اشتراک بگذارید

[+] نوشته شده توسط Maryam در 12:51 | |







تو نمیدانی...

تو نمیدانی به خاطرت  با گذر زمان از همه دنیا میگذرم،
تا برسد به لحظه ای که دیگر هیچ فرصتی برای در کنار تو بودن نمانده باشد،
آنگاه عشقت را با خودم به آن دنیا خواهم برد،
تا به ساکنان آن دنیا نیز ثابت کنم که بدجور عاشقت هستم
اینکه در قلبمی، باور کرده ام که تا ابد مال منی، حتی اگر نباشی، حتی اگر مرا نخواهی
تو نمیدانی وسعت عشقم را، چگونه آهسته بگویم وقتی نمیشنوی صدای فریادم را
لحظه های نبودنت تصویریست از یک شب بی ستاره، از آن شبهایی که بی قرارتر از دلم دلی بی تاب نیست
بدان قدر دلی را که مثل آن در پی عشقش نیست!
تو نمیدانی به خاطرت  با گذر زمان از همه دنیا میگذرم، تا برسد به لحظه ای که دیگر هیچ فرصتی برای در کنار تو بودن نمانده باشد، آنگاه عشقت را با خودم به آن دنیا خواهم برد، تا به ساکنان آن دنیا نیز ثابت کنم که بدجور عاشقت هستم
تمام وجودم به تو وابسته است، بودنم به بودنت بسته است، نشکن دلم را که این دل خسته است!
منی که اینجا زانو به بغل گرفته ام ،آرزوی در آغوش کشیدن تو را دارم، منی که تنها تو را دارم
چشمانم را میبندم و تو را در کنارم تصور میکنم، ای کاش رویا نبود، ای کاش دلم اینک در این لحظه ی پر از دلتنگی تنها نبود
انگار از همان آغاز ،آغاز من بوده ای، نفسهای عشق را به من داده ای، تا از تو به عشق برسم، تا از عشق دوباره به تو برسم
اینکه تو را در قلبم احساس میکنم، اینکه عشقم هستی به داشتنت افتخار میکنم، همین برایم زیباست، دنیا را بی خیال، تمام زیبایی ها در وجود تو پیداست!
نگیر از قلبم بودنت را که قلبم از تپش می افتد، نگیر از من گرمی دستانت را که وجودم یخ میزند
اینکه در قلبمی، باور کرده ام که تو جزئی از وجودمی، تو نیز باور کن این عشق جاودانه را

مهدی لقمانی

 

لطفا از مطالب موجود در آرشیو موضوعی نیز دیدن فرمایید این صفحه را به اشتراک بگذارید

[+] نوشته شده توسط Maryam در 12:41 | |







خورشید آرزوی منی ، گرم تر بتاب

 بگذار سر به سینه ی من تا که بشنوی

آهنگ اشتیاق دلی درد مند را

شاید که بیش از این نپسندی به کار عشق

آزار این رمیده ی سر در کمند را

بگذار سر به سینه ی من تا بگویمت

اندوه چیست، عشق کدامست، غم کجاست

بگذار تا بگویمت این مرغ خسته جان

عمریست در هوای تو از آشیان جداست

دلتنگم، آنچنان که اگر بینمت به کام

خواهم که جاودانه بنالم به دامنت

شاید که جاودانه بمانی کنار من

ای نازنین

تو آسمان آبی آرام و روشنی 

من چون کبوتری که پرم در هوای تو

یک شب ستاره های تو را دانه چین کنم

با اشک شرم خویش بریزم به پای تو

بگذار تا ببوسمت ای نوشخند  صبح

بگذار تا بنوشمت ای چشمه ی شراب

بیمار خنده های توام ، بیشتر بخند

خورشید آرزوی منی ، گرم تر بتاب

لطفا از مطالب موجود در آرشیو موضوعی نیز دیدن فرمایید این صفحه را به اشتراک بگذارید

[+] نوشته شده توسط pejman در 1:37 | |







دوستت دارم

 یکبار خواب دیدن تو، به تمام عمر می ارزد

پس نگو!

نگو که رویای دور از دسترس خوش نیست

قبول ندارم!

گرچه به ظاهر جسم خسته است

ولی دل دریایی است...

تاب و توانش بیش از اینهاست

دوستت دارم

و تاوان آن هر چه باشد، باشد

دوستت خواهم داشت، بیش از دیروز

باکی ندارم از هیچ کس و هر کس

که تو را دارم عزیز!!
لطفا از مطالب موجود در آرشیو موضوعی نیز دیدن فرمایید این صفحه را به اشتراک بگذارید

[+] نوشته شده توسط pejman در 19:55 | |